سه شنبه 1386/09/06

کرامات امام زمان از زبان مردم

1-شفاى پسر بچه فلج
 
يكى از اعضاى هيئت امناى مسجد مقدّس جمكران، كه بيش از بيست سال است كه توفيق خدمت به اين مسجد را دارد، چنين نقل مى كند:
«دقيقاً خاطرم نيست كه سال 51 بود يا 52. شب جمعه اى بود و من طبق معمول به مسجد مشرف شده بودم. جلوى ايوان مسجد قديمى، كنار مرحوم حاج ابوالقاسم ـ كارمند مسجد كه داخل دكه مخصوص جمع آورى هدايا بود ـ نشسته بودم. نماز مغرب و عشا تمام شده بود و جمعيت كم و بيش مشرف مى شدند. ناگهان خانمى جلو آمد در حالى كه دست دختر 12 ساله اش را گرفته بود و پسر بچه 9 ساله اى را هم در بغل داشت. نگاهى كردم و گفتم: بفرماييد! امرى داشتيد؟
زن سلام كرد و بدون هيچ مقدمه اى گفت: من نذر كرده ام كه اگر امام زمان(عليه السلام) امشب بچه ام را شفا دهد، پنج هزار تومان بدهم. حالا اول مى خواهم هزار تومان بدهم.
پرسيدم: آمدى كه امتحان كنى؟
گفت: پس چه كنم؟
بلافاصله گفتم: نقدى معامله كن; با قاطعيت بگو اين پنج هزار تومان را مى دهم و شفاى بچه ام را مى خواهم!
كمى فكر كرد و گفت: خيلى خب، قبوله. و بعد پنج هزار تومان را داد; قبض را گرفت و رفت.
آخر شب بود و من قضيه را به كلّى فراموش كرده بودم. خانمى را ديدم كه دست پسر بچه و دخترش را گرفته بود و به طرف دكّه مى آمد. به نظرم رسيد كه قبلا دختر بچه را ديده ام، ولى چيزى يادم نيامد. زن شروع به دعا كردن نمود و تكرار مى كرد و مى گفت: حاج آقا! خدا به شما طول عمر بدهد! خدا ان شاءاللّه به شما توفيق بدهد!
پرسيدم: چى شده خانم؟
گفت: اين بچه همان بچه اى است كه وقتى اول شب خدمتتان آمدم بغلم بود. و بعد پاهاى كودك را نشان داد. كاملا خوب شده بود و آثارى از ضعف يا فلج در پسرك نبود.
زن سفارش كرد كه شما را به خدا كسى نفهمد. گفتم: خانم! اين اتفاقات براى ما غير منتظره نيست. تقريباً هميشه از اين جور معجزه ها را مى بينيم.
گفت: هفته ديگر ان شاءاللّه با پدرش مى آييم و گوسفندى هم مى آوريم. هفته بعد كه آمدند، گوسفندى را ذبح كردند و خيلى اظهار تشكر نمودند. بچه را كه ديدم، او را بغل كردم و بوسيدم. 
   
2- شفاى سرطانى
  پير مرد مى گويد:
«بيمارى من از يك سرماخوردگى ساده شروع شد; كمتر از 25 روز به قدرى حالم بد شد كه در بيمارستان شهيد مصطفى خمينى بسترى شدم. نمى توانستم غذا بخورم و پزشكان مرا به وسيله سِرم و دارو زنده نگه داشته بودند.
روزى يكى از فاميل ها به عيادتم آمد. او وقتى رفت، ديدم كه سيدى بزرگوار وارد اتاق ما شد. اتاق سه تخته بود. آقا روبروى تخت من ايستاد و فرمود: چرا خوابيده ايد؟
گفتم: بيمار هستم. قبلا مريض نبوده ام. چند روزى است كه اين طور شده ام. آقا فرمود: فردا بيا جمكران!
صبح، وقتى دكتر براى معاينه آمد، گفتم: نمى خواهم معاينه ام كنيد! گفت: مسئوليت دارد. گفتم: خودم به عهده مى گيرم. اگر بميرم، خودم مسئول خواهم بود، ولى من خوب شده ام. امام زمان(عليه السلام) مرا شفا داد. دكتر خنديد و به شوخى گفت: امام زمان كه در چاه است.
پرستار خواست سِرم مرا وصل كند كه نگذاشتم. وقتى خانواده ام به ديدنم آمدند، گفتم: مرا حمام ببريد تا آماده رفتن به مسجد جمكران شوم!
قربانى اى تهيه كردم و به مسجد مشرف شدم. در بين راه مرتب توى سَرم مى زدم و آقا امام زمان(عليه السلام) را صدا مى كردم و از عنايت آن حضرت سپاسگزارى مى نمودم.
با اين كه مدتى بود كه گويى يك تكه سنگ در شكم داشتم و ميل به غذا نداشتم، امّا اشتهايم خوب شده و انگار سنگ از بين رفته بود. البته هنوز كمى در غذا خوردن مشكل دارم كه اميدوارم امام زمان(عليه السلام)شفايم دهد».
  
3- شفاى مفلوج و سفارش به دعاى فرج
  يكى از خدمه جمكران مى گويد:
«يك روز قبل از عاشوراى حسينى در مسجد جمكران مشغول قدم زدن بودم. مسجد بسيار خلوت بود. ناگهان متوجه مردى شدم كه بسيار هيجان زده بود و به هر يك از خدّام كه مى رسيد، آنها را بغل مى كرد و مى بوسيد. جلو رفتم تا جريان را جويا شوم، امّا همين كه به او رسيدم مرا نيز در آغوش كشيد; مى بوسيد و اشك مى ريخت. وقتى جريان را از او پرسيدم، گفت: چند وقت قبل با اتومبيل تصادف كردم و فلج شدم. پاهايم از كار افتاد. هر شب به خدا و ائمه معصومين(عليهم السلام) متوسل مى شدم. امروز، همراه خانواده ام به مسجد آمدم. از ظهر به بعد حال خوشى داشتم; به آقا امام زمان(عليه السلام) متوسل بودم و از ايشان تقاضاى شفا مى كردم. نيم ساعت پيش، ناگهان متوجه شدم كه مسجد، نورى عجيب و بوى خوشى دارد. به اطراف نگاه كردم و ديدم كه مولا اميرالمؤمنين، امام حسين، قمر بنى هاشم و امام زمان(عليهم السلام) در مسجد حضور دارند. با ديدن آنها دست و پاى خود را گم كردم. و نمى دانستم چه كنم كه امام زمان(عليه السلام) به من نگاه كرد و همان لحظه لطف ايشان شامل حالم شد و به من فرمود: شما خوب شديد! برويد و به ديگران بگوييد كه براى فرج من دعا كنند كه ظهور ان شاءاللّه نزديك است. بعد ادامه داد: امشب عزادارى خوب و مفصلى در اين جا برقرار مى شود كه ما هم حضور داريم».
 خادم مى گويد: «مردِ شفا گرفته يك انگشترى طلا به دفتر داد و با خوشحالى رفت. مسجد خلوت بود. آخر شب، هيأتى از تبريز به جمكران آمد و به عزادارى و نوحه خوانى پرداختند. مجلس بسيار با حال و سوزناك بود. من همان لحظه به ياد حرف آن مرد افتادم».
   
4- شفاى مسموم در حال مرگ
«به دليل مسموميّت، چند روزى در بيمارستان نمازى شيراز بى هوش بودم. پزشكان از مداواى من قطع اميد كرده بودند. برادرم كه در آن لحظات كنار تخت من بود، مى گفت: ديدم كه خط صافى روى صفحه اى كه نوار قلب را نشان مى داد، ظاهر شد.
او گريه مى كند و خود را روى من مى اندازد. دكترها او را از اتاق بيرون مى برند و دستگاه ها را از بدن من جمع مى كنند. آنها مى خواستند جنازه ام را تحويل دهند كه ناگهان آثار حيات در من ظاهر مى شود: قلبم شروع به كار مى كند و فشار خون از 3 به 10 مى رسد. پزشكان سريعاً مرا براى دياليز و تصفيه خون به بيمارستان سعدى و صحرايى مى برند. عقيده پزشكان بر اين بود كه اگر دياليز هم مى شدم، باز هم معلوم نبود كه زنده بمانم، اما من زنده شدم.
عمه ام كه زن مؤمن و با تقوايى است و هميشه ائمه معصومين(عليهم السلام)را در خواب مى بيند و 79 سال هم سن دارد، موقعى كه حال من خيلى بد بود و خبر مردن مرا برايش برده بودند، همان شب در خواب امام زمان(عليه السلام)را مى بيند كه حضرت فرموده بودند: نترسيد و ناراحت نباشيد كه ما شفاى جوان شما را از خدا خواسته ايم. خدا جوان شما را شفا خواهد داد.
عمه ام از خواب بيدار مى شود و بوى عطر آقا را استشمام مى كند و به افراد فاميل خبر شفاىِ مرا مى دهد. ابتدا همه او را مسخره مى كنند، ولى بالاخره معجزه به وقوع مى پيوندد. من نيز بعد از اين معجزه براى قدردانى به مسجد جمكران مشرف شدم».
   
5- دعا براى فرزندار شدن 
«شانزده سال بود كه ازدواج كرده بودم، ولى صاحب فرزند نمى شدم. مراجعه به دكترهاى متخصص و مصرف داروهاى متنوع، نتيجه اى نداد. پزشكان بر اين عقيده بودند كه من و همسرم سالم هستيم، اما علت بچه دار نشدن ما را تشخيص نمى دادند.
خلاصه، از همه جا نااميد شده و زندگى ما در سرازيرى سقوط بود. روزى يكى از دوستان به من گفت: كمتر به دكتر مراجعه كن! برو خدمت آقا امام زمان(عليه السلام) و از حضرت خواسته ات را طلب كن!
دل شكسته و اميدوار به مسجد جمكران مشرف شدم و بعد از خواندن نماز، متوسّل شدم. چند روزى نگذشت كه حضرت واسطه فيض شده و خداوند هم يك فرزند پسر به من عنايت نمود كه الحمدلله سالم است و حالش هم خوب است».
 
6-شفاى مجروح و معلول مغزى
  پدرِ كودك 5 ساله مى گويد:
«در اثر تصادف با اتومبيل، پسرم از دست، پا و جمجمعه مجروح شد. سه سال در بيمارستان فيروزگر و بيمارستان حضرت فاطمه(عليها السلام) در تهران تحت درمان بود. بعد از بهبودى سر پسرم، پزشكان نظر دادند كه او 60% نقص عضو دارد; 30% مقاومت جمجمه در برابر عفونت و ضربات عفونى احتمالى ايجاد شده از دست رفته است، 10% هم در راه رفتن مشكل خواهد داشت و 20% قواى عقلى او از بين رفته است كه در اين موارد از دست هيچ كس كارى ساخته نيست و شما هم به دكترها مراجعه نكنيد. چون سودى ندارد.
من به خدا و ائمه اطهار(عليهم السلام) متوسل شدم. در ايامى كه فرزندم سالم بود، هر شب چهارشنبه و جمعه با هم به زيارت مى آمديم. او را شب پنج شنبه كه خلوت بود به مسجد جمكران آوردم تا شايد لطف خدا و آقا امام زمان(عليه السلام) شامل حال ما شود. من و پسرم به مسجد، كنار منبر رفتيم و من مشغول نماز خواندن شدم. ساعت 10 شب يك نفر كه گويى از شهرستان آمده بود، غذا آورد و رفت. عده اى ساعت 40/10 دقيقه به مسجد مشرف شدند و بالاى سر پسرم دعا خواندند. تقريباً بعد از پانزده دقيقه كه گذشت، ديدم كه پسرم مهدى از جا پريد و خود را در بغل من انداخت و گفت: بابا من خوب شدم».
   
7-شفاى مجروح و معلول جنگى 
«8 سال پيش در جبهه حاج عمران در حمله هوايى عراق مجروح شدم. تقريباً از تمام بدن فلج شده بودم و توانايى حركت نداشتم. شبى مادرم به منزل ما آمد و زخم زبانى به من زد كه دلم را شكست و متوسل به آقا امام زمان(عليه السلام) شدم و گفتم: اى امام زمان! يا مرگ مرا برسان و يا شفايم را از خدا بخواه!
آن شب در خواب، امام زمان(عليه السلام) را ديدم كه فرمود: من مسجدى به دست خود بنا كرده ام. بيا آن جا متوسل شو!» و در همان حال مسجد جمكران مورد نظرم بود.
صبح كه از خواب برخاستم، نظرم عوض شد و با خود گفتم كه سال آينده به مسجد جمكران مى روم. سپس به عيادت بيمارى در بيمارستان رفتم. شب، ساعت 12 كه به منزل برگشتم، ديدم كه منزل و كليه اثاثيه ام در آتش سوخته است. بسيار ناراحت شدم. صبح از يكى از دوستان مبلغى قرض گرفتم و همان روز حركت كردم و به مسجد جمكران آمدم. مدت 39 روز در مسجد جمكران ماندم و به آقا خدمت مى كردم تا اين كه شب چهلم كه شب چهارشنبه و مصادف با شب نوزدهم ماه مبارك رمضان بود، فرا رسيد. خيلى خسته بودم و خواب مرا احاطه كرده بود. داخل يكى از كفشدارى ها رفته و خوابيدم. در خواب ديدم كه حدود ساعت يك نيمه شب است و من در حياط مسجد مشغول جمع كردن آشغال و زباله ها هستم كه آقايى جلو آمد و فرمود: آقا سيد! دارى نظافت مى كنى؟ بيا برويم داخل مسجد كمى حرف بزنيم!
قبول كردم و با او داخل مسجد شديم. ديدم كه چهار نفر ديگر هم آن جا هستند. نزديك آنها نشستم. آقا فرمودند: آقا سيد! مثل اين كه كسالتى دارى؟
گفتم: بله آقا. در جبهه مجروح شدم.
آقا با دست مبارك خود بر سر من كشيد و فرمود: ان شاءاللّه خوب مى شوى. و بعد دستى به كمر و پايم كشيد كه در عالم خواب، بسيار راحت شدم. يكى از آن چهار نفر هم حضرت على(عليه السلام) بود با فرق خونين و ديگرى حضرت رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) بود، حضرت زهرا(عليها السلام) هم با پهلوى شكسته نفر سوم بود. و نفر چهارم حضرت معصومه(عليها السلام) بود كه داشت گريه مى كرد.
پرسيدم: چرا حضرت معصومه(عليها السلام) گريه مى كند؟
امام زمان(عليه السلام) فرمود: او شكايت دارد كه به حرم ايشان بى احترام مى كنند.
امام يك دانه خرما و قدرى آب به من داد و فرمود: بخور كه فردا مى خواهى روزه بگيرى.
وقتى از خواب بيدار شدم ديگر از تركش ها خبرى نبود و حالم خيلى خوب شده بود و راحت شده بودم». 
  
8-زنده شدن دختر سه ساله
  اهل عربستان سعودى است و به مسجد جمكران آمده است. مى گويد:
«ما سنّى بوديم. اهل تسنن اسم حضرت فاطمه و زينب(عليهما السلام) را براى بچه ها خوب نمى دانند و عقيده دارند كه هر بچه اى به اين نام باشد به زودى مى ميرد، امّا من همسرى داشتم كه فاطمه نام داشت و در اولين زايمان هم دخترى به دنيا آورد. خانواده من اسم «حفصه» را براى او انتخاب كردند، ولى من زير بار نرفتم و اسم فرزندم را هم فاطمه گذاشتم. بعد از سه سال فاطمه مريض شد. دخترم را خدمت قبر رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)بردم و از ايشان شفا خواستم كه الحمدللّه شفا دادند. بعد از برگشتن از نزد قبر حضرت رسول، دخترم خوابيد. خوابش طولانى شد. هر چه صدايش كرديم، بيدار نشد. او را پيش دكتر برديم كه گفت: بچه مرده است. وقتى به دكتر ديگرى مراجعه كرديم، او هم همان جمله را گفت.
دخترم را به غسالخانه برديم. بعد از چند دقيقه ديدم كه او حركت كرد و از من آب خواست. برايش آب آوردم. وقتى او را بغل كردم، گفت:
بابا! توى خواب ديدم كه مردى پيش من ايستاده و دو ركعت نماز خواند. بعد از نماز دست مبارك خود را بر سر من كشيد و گفت: بلند شو، شما زنده مى مانيد و فعلا نمى ميريد! و گفت كه به بابايت بگو تا شيعه شويد.
آرى! اين مسئله باعث شيعه شدن من شده است. حالا، براى تشكر و قدردانى از آقا امام زمان(عليه السلام) عازم ايران شدم و به مسجد جمكران آمدم».
   
9-شفاى سرطان
«مدتى پيش غده سرطانى در زير شكم پسرم، سعيد كه در مكانيكى كار مى كرد، به وجود آمد. بعد از مراجعه به كميته امداد امام و معرفى به پزشكان تهران با پيشنهاد دكتر، غدّه را برداشتند و شيمى درمانى كردند، اما بعد از عمل، نتيجه اى عايد نشد و پسرم هميشه در ناراحتى و عذاب بود. شبى در منزل خود كه در بلوچستان است به آقا امام زمان(عليه السلام) متوسل شدم و شفاى پسرم را از آقا خواستم. در همين حال ديدم كه آقايى با عمّامه و ريش سفيدى كه نور از صورت آن بزرگوار آشكار بود وارد منزل ما شد و آب خواست. وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند. سپس دست بر زمين گذاشت و دو دانه ريگ برداشت و آنها را قدرى مالش داد كه به صورت دو عدد جواهر و دُرّ درآمد. بعد نگاهى به سعيد كرد و فرمود: ان شاءاللّه سعيد خوب مى شود.
او عصايى در دست داشت كه از نور بود. خواستيم به عنوان تشكر پولى به ايشان بدهيم كه قبول نكرد و بلافاصله تشريف برد و اثرى از ايشان نديدم.
سعيد را برداشتيم و به مسجد جمكران آورديم. در شب چهارشنبه، ساعت 5/2 شب كه مشغول نماز، دعا و توسل به آقا امام زمان(عليه السلام)بوديم، ناگهان سعيد متوجه شد كه نورى به طرف او مى آيد. ابتدا وحشت كرد، ولى بعد كم كم ترس او برطرف شد پس از لحظه اى آن نور او را احاطه كرد در همين هنگام سلامتى خود را در به دست آورد و حالا اثرى از غدّه و جاى بخيه در بدن او وجود ندارد».
   
10-شفاى ضايعه نخاع كمر
 يكى از برادران روستاى جمكران مى گويد:
«سال ها پيش كه به مسجد جمكران مشرف مى شدم از حاجى خليل قهوه چى كه در آن زمان خادم مسجد جمكران بود، شنيده بودم كه فردى به نام حسين آقا، مهندس برنامه و بودجه با هدايت آقاى حاج خلج قزوينى به مسجد جمكران مشرّف شده و شفا گرفته است. سال ها منتظر فرصت بودم كه از نزديك حاج خلج قزوينى را ببينم و جريان شفاى آن مهندس كه ضايعه نخاع كمر داشت و شفا گرفته بود را بپرسم تا اين كه به عنوان معلم به قريه جمكران آمدم و ظهرها براى خواندن نماز به مسجد مى رفتم. يكى از روزها شنيدم كه حاج خلج به مسجد تشريف آورده است. خدمت رسيدم و از ايشان خواستم كه جريان را تعريف كند كه گفت: روزى جلو قهوه خانه حاجى خليل در روستاى جمكران نشسته بودم. قبلا شنيده بودم كه شخصى به نام حسين آقا از قسمت نخاع دچار ضايعه شده و براى معالجه حتى به خارج هم رفته بود، ولى همه او را جواب كرده بودند. آن روز او را ديدم و از او خواستم كه چند روزى با هم باشيم و به مسجد جمكران مشرف شويم، امّا حسين آقا گفت: فايده اى ندارد. من به بهترين دكترها مراجعه كرده و جواب نشنيده ام.
من اصرار زيادى كردم. او پذيرفت. مدّت چهل روز با هم بوديم و به مسجد جمكران مشرف مى شديم. روز چهلم به حسين آقا گفتم: مواظب باش كه امروز، روز چهلم است. با هم به صحرا رفتيم. مدتى قدم زديم و دوباره به مسجد برگشتيم. وارد مسجد كه شديم به حسين آقا گفتم: خسته ام مى روم اطاق بغل مسجد تا كمى بخوابم.
حسين آقا گفت: من هم مى روم نماز بخوانم.
مدتى در اتاق خوابيدم. ناگهان سر و صداى زيادى در مسجد پيچيد و من از خواب بيدار شدم. بيرون آمدم و ديدم حسين آقا كه قبلا كمرش ناراحت بود، سنگ بزرگى از لب چاه برداشت و پرتاب كرد و هيچ دردى در كمر احساس نكرد. به او گفتم: چه شده؟
گفت: در مسجد نماز امام زمان(عليه السلام) را مى خواندم. وقتى نمازم تمام شد، نشستم و آقا سيدى را پهلوى خود احساس كردم. ايشان دست خود را به پشت من كشيد و فرمود: دردى در پشت تو نيست. و بعد فرمود: وقتى نماز امام زمان(عليه السلام) را خواندى، صلوات هم فرستادى؟
گفتم: خير.
فرمود: بفرست.
من پيشانى به مهر گذاشتم و صلوات مى فرستادم. ناگهان به فكرم رسيد كه او مرا از كجا مى شناخت و ناراحتيم را از كجا مى دانست. سرم را از مهر برداشتم، امّا كسى را نديدم و احساس كردم كه هيچ ناراحتى ندارم».
   
11-شفاى بيمارى كليه
  مادرى همراه فرزندش به واحد فرهنگى مسجد جمكران مراجعه نمود و اظهار داشت:
«فرزندم مدت هاى زيادى ناراحتى كليه داشت. وقتى او را به دكتر نشان داديم، گفت كه كليه فرزندم به طور مادرزادى كار نمى كند و عفونى شده است. او را سونوگرافى كردند و گفتند كه كليه بايد از بدن جدا شود. عكس رنگى گرفتيم. در بيمارستان لبافى نژاد كميسيون پزشكى تشكيل شد و همه نظر دادند كه بايد عمل شود.
ماه رمضان بود. شبى در خواب ديدم كه قرار است فرزند مريضم را به اتاق عمل ببرند. من به آقاى دكتر مى گفتم كه آقاى دكتر! بچه من خوب مى شود؟ دكتر در پاسخ گفت: خانم! همه چيز دست آقا امام زمان(عليه السلام)است.
وقتى دوباره به دكتر مراجعه كردم، قرار شد كه يكبار ديگر سونوگرافى بگيرند. آزمايشات لازم انجام شد و تصميم گرفتند تا بچه را به اتاق عمل ببرند. همان روز مطلع شدم كه هيأتى از نازى آباد تهران به مسجد جمكران مى آيد. گفتم: بگذاريد قبل از سونوگرافى و آزمايش، بر اساس خوابى كه ديده ام او را به مسجد جمكران ببرم.
همراه با هيأت به مسجد جمكران آمدم و فردا صبح مستقيماً به مركز سونوگرافى رفتم. به آقا امام زمان(عليه السلام) عرض كردم كه من از مسجد جمكران مى آيم، مرا نااميد نكنيد!
وقتى سونوگرافى انجام شد، گفتند: اين بچه هيچ ناراحتى ندارد. وقتى به دكتر مراجعه كردم، عكس هاى رنگى و سونوگرافى هاى قبل را با سونوگرافى جديد مقايسه كرد و گفت: ديگر هيچ عيب و ناراحتى در كليه بچه وجود ندارد. بچه از دعاى امام زمان(عليه السلام) شفا گرفته است».
  
12-شفاى ناراحتى اعصاب و روان 
«حدود سه سال بود كه سردرد عجيبى داشتم. ابتدا درد از ناحيه گيجگاه شروع شده و سپس تمام سر، پيشانى، چشم ها و حتى دلم را فرا مى گرفت. شب و روز آسايش نداشتم. مدتى بعد از شروع سردردها حالت شوك به من دست مى داد. حافظه ام را از دست داده بودم. خوابم خيلى كم شده و از همه چيز وحشت داشتم. در رشت به دكتر مراجعه كردم كه تشخيص دادند روانى شده ام و جواب رد به من دادند. چون دانشجو بودم، سه ترم مرخصى گرفتم و در اين سه سال 7 مرتبه به قصد زيارت امام رضا(عليه السلام) به مشهد شرفياب شدم تا اين كه روزى با مطالعه برخى كتب با مسجد جمكران آشنا شدم. يكى از دوستانم نيز در اين باره با من صحبت هايى داشت. تصميم گرفتم به مسجد جمكران بيايم. در قم ابتدا به زيارت حضرت معصومه(عليها السلام) رفتم و بعد به مسجد آمدم. پس از توسل به رشت برگشتم و حس كردم كه حالم كمى طبيعى شده است. بعد از دو ـ سه هفته مجدداً به مسجد جمكران آمدم و مشغول دعا و نماز شدم و قدرى خوابيدم. ساعت 12 شب بيدار شدم و بعد از تجديد وضو داخل مسجد رفتم و بين خواب و بيدارى، سيد بلند قدى را ديدم كه چند نفر با او همراه بودند و عزادارى مى كردند و درباره حضرت مهدى شعر مى خواندند. موقعى كه سيد به من رسيد، سلام كردم. سيد نگاهى به من كرد و سرش را تكان داد و من بعد از مدتى از خواب بيدار شدم. الان به حمدللّه تمامى آن حالات از بين رفته و فقط كمى درد خفيف در گيجگاه من باقى مانده است».
   
13-شفاى لال
  يكى از خدام حضرت رضا(عليه السلام) مى گويد:
«براى كشيدن دندان، پيش دكتر رفتم. دكتر گفت: غده اى كنار زبان شما است كه بايد عمل شود. من موافقت كردم، امّا پس از عمل، لال شدم و قادر به حرف زدن نبودم. همه چيز را روى كاغذ مى نوشتم و با ديگران به اين وسيله ارتباط برقرار مى كردم. هر چه به دكتر مراجعه كردم، فايده اى نبخشيد. دكترها گفتند: رگ گويايى شما صدمه ديده است.
ناراحتى و بيمارى به من فشار آورد. براى معالجه به تهران رفتم. روزى در تهران به حضور آقاى علوى رسيدم كه فرمود: راهنمايى من به تو اين است كه چهل شب چهارشنبه به مسجد جمكران برويد. چون اگر شفايى باشد در آن جا است.
تصميم جدى گرفتم. هر هفته از مشهد بليط هواپيما تهيه مى كردم و شبهاى سه شنبه به تهران مى رفتم و شب چهارشنبه به مسجد جمكران مشرّف مى شدم. در هفته سى و هشتم، بعد از خواندن نماز سر بر مهر گذاشتم و صلوات مى فرستادم. ناگهان حالتى به من دست داد كه ديدم همه جا روشن و نورانى شد و آقايى وارد شد كه عده زيادى دنبال ايشان بودند و مى گفتند كه اين آقا، حضرت حجة بن الحسن(عليه السلام) است. من ناراحت در گوشه اى ايستاده و با خود مى انديشيدم كه نمى توانم به آقا سلام كند. آقا نزديك من آمد و فرمود: سلام كن!
به زبانم اشاره كردم كه لال هستم، وگرنه بى ادب نيستم كه سلام نكنم. حضرت، بار دوم فرمود: سلام كن!
بلافاصله زبانم باز شد و سلام كردم. در اين هنگام پرده ها كنار رفت و خود را در حال سجده و در حال صلوات فرستادن ديدم. اين جريان را افرادى كه قبلا سلامتى مرا ديده و بعد لال شدن مرا نيز مشاهده كرده بودند و حالا نيز سلامتى مرا مى بينند، نزد حضرت آية اللّه العظمى گلپايگانى(رحمه الله)شهادت داده اند».
   
14-شفاى پسر بچه مبتلا به بيمارى قلبى
  پسر بچه اى به نام «ع ـ ز» مى گويد:
«من ناراحتى قلبى مادرزادى داشتم و بستگان من براى مداوا در تهران به پزشكان زيادى از جمله دكتر طباطبائى مراجعه كرده بودند; ايشان اظهار كرده بود: قلب او بايد عمل شود و تا به سن 6 سالگى نرسد نمى توانيم او را عمل كنيم. در صورت عمل شدن هم تنها 50% احتمال خوب شدن وجود دارد.
يكى از اقوام ما هر چهارشنبه مردم را با هيأت و كاروان از تهران به مسجد جمكران مى آورد. آن روز پدر من هم در مأموريت بود و به بيرجند مسافرت كرده بود. اين آقا مرا هم با هيأت به مسجد جمكران آورد. من قادر به راه رفتن نبودم. لذا مرا بغل كرد و داخل مسجد برد و نشانى محل خود را به من گفت و رفت. من توى مسجد دراز كشيده بودم. قدرى دعا كردم و به درگاه الهى تضرّع و توسل جستم. در اثر خستگى، خوابم برد. در خواب، آقا امام زمان(عليه السلام) را ديدم كه با لباس و عمامه سبز و چهره اى نورانى نزديك من آمد و فرمود: بلند شو، شفا گرفتى! بعد به سر و سينه ام دستى كشيد و دوباره فرمود: بلند شو!
از خواب بيدار شدم و احساس كردم كه حالم خوب است. من كه اصلا قادر به راه رفتن نبودم، دويدم كه محل راننده را پيدا كنم. همين كه او را ديدم خود را در بغلش انداختم».

15-مشكل خريد خانه 
«منزلى خريدم، امّا مى دانستم كه براى اداى تمام پول خانه توانايى ندارم و خداوند بايد به من كمك كند. شب چهارشنبه كه به مسجد جمكران مشرف شدم، بعد از نماز تحيّت دعا كردم و گفتم: آقا ما را ببخشيد كه براى خواسته هاى كوچك پيش شما مى آييم. و الاّ بايد خواسته ما فقط سلامتى و ظهور و تعجيل در فرج شما باشد و بايد از خدا بخواهيم كه به ما توان پيروى از شما را عنايت كند، ولى از آن جا كه شما سرچشمه فيض هستيد و من جاى ديگرى را نمى شناستم، مى خواهم كه در اداى قرضِ خانه مرا كمك كنيد.
بعد از دعا براى تجديد وضو به وضوخانه قديمى رفتم. سيدى از سادات شريف قم را كه قبلا مى شناختم، ديدم. او بعد از احوالپرسى گفت: شنيده ام مى خواهى خانه بخرى؟
گفتم: بله.
گفت: براى من هم صد هزار تومان در نظر بگير. بعد چكى به من داد. روز موعود به بانك رفتم، ولى چيزى در حساب نبود. كمى نگران شدم. خواستم از بانك خارج شوم كه جوانى پرسيد: چك شما از چه كسى است؟
نام سيد را گفتم و او صد هزار تومان به من داد و گفت: اين پول مال همين حساب است.
بدين ترتيب مشكل خريد خانه من به لطف آقا امام زمان(عليه السلام) برطرف شد».
   
16-شفاى پيوند انگشتان
  يكى از خدمه جمكران به نام آقاى «ع ـ ف» مى گويد:
«انگشتان شخصى زير دستگاه، ضربه مى خورَد. همان جا نيّت مى كند كه اگر انگشتان او خوب شود و در عمل، پيوند كامل بگيرد، اولين چيزى كه مى سازد به نيّت حضرت مهدى(عليه السلام) به مسجد جمكران بياورد. الآن انگشتان او پيوند خورده و خوب شده است و با همان انگشتان كار مى كند. او با دست خود گلدانى برنجى ساخت و به عنوان هديه به مسجد مقدّس جمكران آورده و آن را تحويل دفتر هدايا و نذورات داده است».
   
17-شفاى بيمار
«مدّت سه سال بود كه از بيمارى «فيستول» رنج مى بردم تا اين كه با گرفتن عكس رنگى و تشخيص دكتر تصميم قطعى به بسترى شدن در «بيمارستان نكويى قم» و عمل جراحى گرفتم. قبل از عمل و رفتن به بيمارستان، شب چهارشنبه، پنجم شعبان به مسجد جمكران مشرف شده و با انجام مستحبّات مسجد و توسل به حضرت مهدى(عليه السلام) روانه بيمارستان شدم. مقدمات عمل فراهم شد. از سينه ام عكس گرفتند. 24 ساعت قبل از عمل در بيمارستان بسترى بودم. وقتى دكتر مرا در راهرو ديد، گفت: براى عمل آمدى؟ و ادامه داد: چاقوى ما تيز است.
صبح پنجشنبه مرا روى تخت عمل جراحى خواباندند و سِرم وصل شد. من در همان حال به امام زمان(عليه السلام) متوسل بودم. همين كه خواستند مرا بى هوش كنند، ناگهان آقاى دكتر گفت: شما احتياج به عمل نداريد. ناراحتى شما برطرف شده است».
  
18-شفاى سوختگى
«غروب ماه مبارك رمضان، موقع افطار بود كه بر اثر انفجار ترقه، آتش سوزى مهيبى رخ داد و دو برادرم سوختند; محمّد رضا 65% و مجتبى 35% .
آنها را در بيمارستان سوانح و سوختگى شهيد مطهرى بسترى كرديم. روز بعد كه به بيمارستان مراجعه كردم، نتوانستم آن دو را بشناسم. چون بر اثر سوختگى شديد سر و صورت، قابل شناسايى نبودند. بعد از سه روز، دكتر كلانترى، رئيس بيمارستان اظهار داشت كه بيماران بالاى 45% سوختگى امكان زنده ماندن ندارند. برادران من وضع خيلى وخيمى داشتند و دكتر از معالجه آنها قطع اميد كرده بود.
با توكل به خدا آنها را به منزل آورديم و با كمك دكتر خصوصى و استفاده از سِرم و تقويت، يكى دو هفته آنها را زنده نگه داشتيم و براى بهبودى و شفاى آنها گوسفندى نذر كرديم.
خواهرم كه همسر شهيد است، خواب ديده بود: امام زمان(عليه السلام) به او فرموده بود كه من شفاى مريض هاى شما را از خداوند خواسته ام، نگران نباشيد! از آن به بعد حال برادرانم رو به بهبود رفت و الحمدللّه به بركت دعاى امام زمان(عليه السلام) شفا گرفتند».
   
19-عنايت حضرت به زوّار خود
  آقاى سيد مرتضى حسينى، معروف به ساعت ساز قمى كه از اشخاص با حقيقت و متديّن قم و در نيكى و پارسايى مشهور و معروف است، حكايت مى كند:
«يك شب پنج شنبه در فصل زمستان كه هوا بسيار سرد بود و برف زيادى در حدود نيم متر روى زمين را پوشانده بود، توى اتاق نشسته بودم. ناگاه يادم آمد كه امشب شيخ محمّد تقى بافقى(رحمه الله) به مسجد جمكران مشرف مى شود، امّا با خود گفتم كه شايد ايشان به واسطه اين هواى سرد و برف زياد، برنامه امشب جمكران را تعطيل كرده باشند، ولى دلم طاقت نياورد و به طرف منزل شيخ راه افتادم. او در منزل نبود; در مدرسه هم نبود. به هر كس كه مى رسيدم، سراغ ايشان را مى گرفتم تا اين كه به «ميدان مير» كه سر راه جمكران است، رسيدم. در آن جا به نانوايى رفتم كه نانوا از من پرسيد: چرا مضطربى؟
گفتم: در فكر حاج شيخ محمّد تقى بافقى(رحمه الله)هستم كه مبادا در اين هواى سرد و برف زياد كه بيابان پر از جانور است; به مسجد رفته باشد. آمدم تا او را ببينم و مانع رفتن او شوم.
نانوا گفت: معطل نشو! چون حاج شيخ با چند نفر از روحانى ها به طرف جمكران رفتند.
با عجله به راه افتادم. نانوا پرسيد: كجا مى روى؟ گفتم: شايد به آنها برسم و بتوانم آنها را برگردانم يا شايد چند نفرى را با وسيله دنبال آنها بفرستم.
نانوا گفت: اين كار را نكن! چون قطعاً به آنها نمى رسى و اگر به خطرى برخورد نكرده باشند، الان نزديك مسجد هستند.
بسيار پريشان بودم. زيرا مى ترسيدم كه با آن همه برف و كولاك، مبادا برايشان پيش آمدى شود. چاره اى نداشتم. به منزل برگشتم. به قدرى ناراحت بودم كه اهل خانه هم از پريشانى من مضطرب شدند. خواب به چشمانم نمى آمد. مشغول دعا شدم تا اين كه نزديك سحر چشمم گرم شد و در خواب، حضرت مهدى(عليه السلام) را ديدم كه وارد منزل ما شد و به من فرمود: «سيد مرتضى چرا مضطربى؟»
گفتم: اى مولاى من! به خاطر حاج شيخ محمّد تقى بافقى است كه امشب به مسجد رفته و نمى دانم بر سر او چه آمده است؟
فرمود: سيد مرتضى! گمان مى كنى كه من از حاج شيخ دور هستم؟ وسايل استراحت او و يارانش را فراهم كرده ام.
بسيار خوشحال شدم. از خواب برخاستم و به اهل منزل كه از من پريشان تر بودند، مژده دادم و صبح زود رفتم تا بدانم آيا خوابم درست بود يا نه؟ به يكى از ياران حاج شيخ رسيدم، گفتم: دلم مى خواهد جريان ديشب خود را در جمكران برايم تعريف كنى.
گفت: ديشب ما و حاج شيخ به سمت مسجد جمكران حركت كرديم. در آن هواى سردو برفى وقتى از شهر خارج شديم، يك حرارت و شوق ديگرى داشتيم كه در روى برف از زمين خشك و روز آفتابى سريع تر مى رفتيم. در اندك زمانى به مسجد رسيديم و متحير بوديم كه شب را در آن سرما چگونه به صبح برسانيم. ناگهان ديديم كه جوان سيدى كه به نظر 12 ساله مى نمود، وارد شد و به حاج شيخ گفت: مى خواهيد برايتان كرسى، لحاف و آتش حاضر كنم؟
حاج شيخ گفت: اختيار با شماست.
سيد جوان از مسجد بيرون رفت. چند دقيقه بيش تر طول نكشيد كه برگشت و با خود كرسى، لحاف و منقلى پر از زغال و آتش آورد و در يكى از اطاق ها گذاشت. جوان وقتى خواست برود از حاج شيخ سئوال كرد: آيا چيز ديگرى هم احتياج داريد؟
ـ خير. يكى از ما گفت: ما صبح زود مى رويم. اين وسائل را به چه كسى تحويل دهيم؟
فرمود: هر كس آورد، خودش خواهد برد. و بعد از اتاق ما خارج شد.
ما تعجب كرده بوديم كه اين سيد چه كسى بود و اثاثيه را از كجا آورده بود. الان هم از اين فكر بيرون نرفته ايم. لبخند زدم و به او گفتم: من مى دانم كه آن سيد جوان چه كسى بود. بعد سرگذشت اضطراب و خواب خود و فرمايش حضرت را به او گفتم و يادآور شدم: من از منزل بيرون نيامدم، مگر اين كه راست بودن خواب خود را ببينم و الحمدللّه كه فهميدم و ديدم كه مولايم امام زمان(عليه السلام) از حاج آقا شيخ محمّد تقى بافقى و ساير نماز گزاران مسجد خود غافل نيست».
   
20-رفع مشكلات
  مرحوم شيخ على اكبر نهاوندى از كتاب «انوار المشعشعين» كه در تاريخ قم است، نقل مى نمايد:
«سيد عبدالرحيم، خادم مسجد جمكران حكايت كرد كه در سال 1322 مرض وبا شيوع پيدا كرد. بعد از گذشتن وَبا، روزى به مسجد جمكران رفتم. مرد غريبى را ديدم كه در آن جا نشسته بود. از احوال او و اين كه چرا به اين مكان آمده است، پرسيدم. او گفت: من ساكن تهران هستم و اسمم مشهدى على اكبر است. مغازه اى داشتم و از قبيل دخانيات خريد و فروش مى كردم. به خاطر اين كه به مردم نسيه داده بودم وعده زيادى از آنها هم به مرض وبا از دنيا رفتند، سرمايه ام از بين رفت و دستم خالى شد. حالا به قم آمدم. وقتى اوصاف اين مسجد را شنيدم به اين جا آمدم تا آن كه شايد حضرت حجة(عليه السلام) نظرى بفرمايد و حاجاتم را برآورد.
مشهدى على اكبر سه ماه در مسجد ماند و مشغول عبادت بود و رياضت هاى بسيارى كشيد; گرسنگى، عبادت و گريه زياد. روزى به من گفت: مقدارى از كارم اصلاح شده، ولكن هنوز به انجام نرسيده است و تصميم دارم به كربلا بروم.
يك روز كه از شهر به طرف مسجد جمكران مى رفتم در بين راه او را ديدم كه پياده به كربلا مى رود. سفر او مدّت شش ماه طول كشيد. بعد از اين مدّت روزى از مسجد جمكران به طرف شهر مى رفتم. در همان مكانى كه هنگام رفتن، او را ديده بودم، باز هم ملاقاتش نمودم كه از كربلا بر مى گشت. پس از احوال پرسى و تعارفات، گفت: در كربلا چنين معلوم شد كه انجام مطلبم و برآورده شدن حاجتم در همين مسجد جمكران خواهد بود. به همين خاطر به مسجد مى روم.
اين بار نيز دو سه ماه در مسجد ماند و در يكى از حجرات منزل گرفت و مشغول رياضت و عبادت بود. روز پنجم يا ششم ماه مبارك رمضان بود كه از مسجد به شهر آمد تا به تهران برود. او را به منزل خود بردم و شب را ميهمان من بود. پرسيدم: حاجتت چه شد؟
گفت: حاجتى كه خواستم برآورده شد.
گفتم: چگونه و از چه راهى؟
گفت: چون تو خادم مسجد هستى براى تو نقل مى كنم و براى احدى نقل نكرده ام.
در مدتى كه در مسجد حجره گرفته بودم با شخصى از اهالى روستاى جمكران قرارداد بستم كه هر روز يك قرص نانِ جو به من بدهد تا بعداً كه جمع شد، پولش را بدهم. يكى از روزها كه پيش او رفتم از دادن نان خوددارى كرد. برگشتم و به كسى ابراز نكردم. چهار روز براى خوردن چيزى نداشتم از علف هاى كنار جوى مى خوردم تا آن كه به اسهال مبتلا شده و بى حال افتادم و ديگر قوّت برخاستن نداشتم. فقط براى عباداتِ واجبم قدرى به حال مى آمدم. روز چهارم هم تمام شد و نصف شب فرا رسيد. ديدم كه طرفِ كوه دوبرادران روشن شد و نورى مى درخشد; به گونه اى كه تمام بيابان روشن شده بود. ناگهان احساس كردم كه شخصى پشت در حجره است و مى خواهد در را باز كند. با حالت ضعف و ناتوانى برخاستم و در را باز كردم. سيدى را با شوكت و جلالت مشاهده نمودم. سلام كردم كه در اين هنگام هيبت او مرا گرفت و نتوانستم سخن بگويم تا آن كه جلو آمد و كنار من نشست و فرمود: جدّه ام فاطمه(عليها السلام) در نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)شفيع شد كه پيامبر حاجت تو را برآورد و جدّم نيز آن را به من واگذار نمود.
سپس فرمود: به وطن خود مراجعت كن كه كارَت خوب خواهد شد. پيامبر فرمود كه برخيز و برو. زيرا اهل و خانواده ات منتظرند و بر آنها سخت مى گذرد.
در اين هنگام به دلم افتاد كه اين بزرگوار حضرت حجة(عليه السلام) مى باشد. عرض كردم: اين سيد عبدالرحيم، خادم مسجد، چشمش نابينا شده است. شما به او شفا دهيد. فرمود: صلاح او همان است كه به همين حالت باشد.
سپس فرمود: با من بيا تا به مسجد برويم و نماز بخوانيم.
برخاستم و با حضرت از حجره بيرون آمديم تا نزديك چاهى رسيديم كه در نزديك درب مسجد مى باشد. ناگهان شخصى از چاه بيرون آمد و حضرت با او سخنانى فرمود كه من نفهميدم. سپس در صحن مسجد مقدارى قدم زديم. در اين هنگام مشاهده نمودم كه شخصى از مسجد خارج شد و ظرفى آب در دست داشت و به طرف ما آمد. ظرف آب را به حضرت داد تا آن بزرگوار وضو گرفت. پس از آن به من فرمود: از اين آب وضو بگير.
من هم وضو گرفتم و داخل مسجد شديم. به آقا و مولايم عرض كردم: يابن رسول اللّه! چه وقت ظهور مى كنيد؟
حضرت از اين سئوال خوشش نيامد و با تندى فرمود: اين سؤال ها به تو نيامده است.
عرض كردم: مى خواهم از ياوران شما باشم.
فرمود: هستى، ولى تو نبايد از اين مطالب سؤال كنى.
ناگهان از نظر غايب شد، ولى صداى آن بزرگوار را از ميان ايوان مسجد مى شنيدم كه مى فرمود: هر چه زودتر به وطن خود مراجعت كن كه اهل و عيالت منتظر مى باشند و عيالت هم عَلويّه است.
   
21-نجات از چنگ مأموران رضاخان پهلوى
  مرحوم آية اللّه حاج شيخ مرتضى حائرى مى نويسد:
«آقاى حاج شيخ عبداللّه مهرجردى از وعاظ مشهور خراسان است و من متجاوز از چهل سال است كه ايشان را خوب مى شناسم; انسان فاضل و با محبتى است. او گفت: در زمان رضا شاه پهلوى در اواخر سلطنت او كه خيلى بر اهل علم سخت گرفته بود، خصوصاً نسبت به مشهد مقدّس و تقريباً معافيت طلبگى نيز منسوخ شده بود، حتى خود نگارنده پس از فوت مرحوم والد، مشمول بودم و بيم احضار به نظام وظيفه بود، روى اين جهت آقاى حاج شيخ سابق الذكر به مرحوم آقاى شيخ حسن على اصفهانى مراجعه مى كند كه ايشان حاج شيخ معظم را راهنمايى معنوى نمايند. چون مرحوم حاج شيخ حسن على اصفهانى مشهور به دستگيرى معنوى بود. خلاصه، ايشان به آقاى اصفهانى معظم له مراجعه مى نمايند. حاج شيخ حسن على اصفهانى پس از اِعمال قدرت خاص، مى گويند: حل كار شما از لحاظ اين كه به نظام وظيفه نروى و معاف شوى، منوط به اين است كه به قم و به مسجد جمكران بروى و به حضرت صاحب الامر(عليه السلام)متوسل شوى.
آقاى حاج شيخ عبداللّه مهرجردى به قم مى آيند و به مسجد جمكران مى روند و متوسل مى شوند. در نتيجه، خواب مى بينند كه در مسجد يا حياط آن هستند و على الظاهر خادمه اى به ايشان مى گويد كه حضرت حجت(عليه السلام) در همين مجاور مسجد تشريف دارند و حاج شيخ مزبور را خدمت امام(عليه السلام) راهنمايى مى نمايد. مى گفت: در آن حال سيگار هم نكشيدم كه خدمتشان رسيدم و عرض ادب و سلام كردم و در ضمن، اطراف مسئله شرب تتن كه اصوليين و اخباريين در حرمت و حليّت آن اختلاف دارند، خدمتش صحبت كردم. البته مقصود من اظهار فضل بود كه مثلا آقا بداند كه من اهل فضل و تحصيل هستم. مثل اين كه آقا خيلى اين اصلِ مثبت را تحويل نگرفت. يادم نيست خود آقا، يا من، صحبت معافيت از نظام را پيش كشيديم كه فرمود: ما آن را تقريباً درست كرديم. از خواب بيدار شدم. از سابق يك معافيت يك ساله به عنوان مرض يا عذر ديگر كه يادم نيست، داشتم. هر موقع كه نياز به نشان دادن مى افتاد، همان برگ موقت كه مدت ها وقتِ آن تمام شده بود را نشان مى دادم و رفع گرفتارى مى شد. تا چند سال اين طور بود تا آن كه مشمول بخشودگى گرديد. چون رسم اين بود كه مثلا بعد از ده سال، متولدين ده سال قبل را كه به عللى موقّت از قبيل مرض يا كفالت به نظام نيامده بودند، معاف مى كردند و اين اعجاز است. براى آن كه اولا برگ دولتى كه بى تاريخ نيست و با يك نظر معلوم مى شود كه وقت آن گذشته است و اگر بر فرض محال هم بى تاريخ باشد، مأمور مى گويد كه اين برگ اعتبار ندارد. گذشته از آن، پرونده در اداره مربوطه بود و بايد هر سال اسم ايشان بيرون بيايد و ايشان را احضار نمايند. اين قصه را ايشان چند سال قبل براى من نقل كرد. پس از آن گفتم: وجود امام زمان(عليه السلام)نزد من مانند روز روشن است».
   
22-شفاى كسى كه لال شده بود
  اين جانب «ع ـ م» فرزند حسين، ساكن شاهرود، در اثر اصابت ضربه اى به جمجمه ام بى هوش شدم و به بيمارستان منتقل و بعد از 48 ساعت به منزل انتقال يافتم; در حالى كه در اثر آن ضربه، قوه گويايى خود را از دست داده و لال شده بودم. به چند دكتر در تهران و شهرستان ها مراجعه نمودم، ولى نتيجه اى حاصل نشد. تصميم گرفتم براى زيارت به قم بيايم و در شب چهارشنبه براى شفا به مسجد مقدّس جمكران مشرف شوم. به حمدللّه موفق شدم و صبح چهارشنبه براى اداى نماز صبح از خواب بيدار شدم و در حالت لالى، مثل قبل، رو به قبله ايستادم كه نماز بخوانم. ناگهان در وسط نماز متوجه شدم كه مى توانم حرف بزنم. به بركت عنايت امام زمان(عليه السلام)زبانم باز شد و بقيّه نماز را با حالت عادى خواندم.
   
23-شفاى دست هاى فلج شده
آقاى «خ»، يكى از خدمتگزاران مسجد مقدّس جمكران مى نويسد:
«اغلب شب ها به اقتضاى كار روابط عمومى تا صبح بيدار مى ماندم، ولى آن شب به خاطر خستگى زياد براى استراحت رفتم كه خوابم نبرد. بى اختيار به روابط عمومى مسجد برگشتم تا به اوضاع سركشى كنم. به مسجد مردانه كه بنّايى مى كردند، رفتم. يكى گفت: مى گويند در مسجد زنانه زير زمين كسى شفا گرفته است.
گفتم: اطلاع ندارم. و از روابط عمومى با مسئول مسجد زنانه تماس گرفتم كه تأييد كرد.
گفتم كه به هر وضعيّتى كه هست ايشان را براى مصاحبه به روابط عمومى راهنمايى كنند. چند دقيقه بعد، خانم شفا يافته در معيّت چندين زن كه او را محافظت مى كردند تا از هجوم جمعيت در امان باشد به مركز روابط عمومى آمد. زن شفا يافته به شدّت خسته به نظر مى رسيد. چون جمعيت زيادى از خانم ها براى تبرّك به او هجوم آورده بودند. با اين كه درهاى روابط عمومى بسته بود، زائرين از دريچه كوچك، مرتب اشياى مختلفى را براى تبرك شدن به داخل پرتاب مى كردند.
به ايشان گفتم كه خودش را معرفى كند. گفت: «ط ـ ج» فرزند عبدالحسين، شماره شناسنامه 29، ساكن مشهد مقدّس هستم و در خيابان خواجه ربيع خانه داريم. انگشتان هر دو دستم فلج بود; سه انگشت دست راست و انگشتان دست چپم به هم چسبيده بود كه قادر به انجام هيچ كارى نبودم. علت بيمارى ام اين بود كه وقتى پانزده سال قبل، خبر مرگ برادرم را به من دادند به حالت غش افتادم. وقتى به هوش آمدم، متوجه شدم كه دست هايم فلج مانده است. شوهرم كه فرد ملاّكى بود، پس از اين واقعه با زن ديگرى ازدواج كرد و بچه هايم را هم از من گرفت. اين اوضاع به وضع جسمى و روحى من لطمه شديدى وارد آورد. در طول اين پانزده سال به دكترهاى زيادى مراجعه كردم; از جمله دكتر مصباحى كه مطب او در خيابان عشرت آباداست و دكتر حيرتى كه مطب او نيز در خيابان عشرت آباد است و دكتر رحيمى كه در بيمارستان بنت الهدى كار مى كند.
همچنين در تهران هم براى فيزيوتراپى در بيمارستان شفا يحيائيان نوبت گرفته بودم كه به علت كمبود بودجه نتوانستم بروم. قبل از آمدن به قم، پيش دكتر برزين نرواز رفتم و چند بار دستم را زير برق گذاشتم، ولى سودى نداشت و دردى نيز همراه بى حسى توى دستم بود كه هميشه قرص مسكن مى خوردم.
چند روز قبل به اتفاق سه نفر از خانم ها از مشهد عازم زيارت حضرت عبدالعظيم(عليه السلام) شديم. سپس براى زيارت به طرف قم و مسجد جمكران راه افتاديم و به منزل دامادم كه اهل شيروان و ساكن قم است، رفتيم تا به مسجد جمكران آمديم و پس از به جا آوردن آداب مسجد در مجلس جشنى كه به مناسبت «عيدالزهرا» بود، شركت كردم. مجلس با شادى و سرور توأم بود و معنويت خاصى داشت و پس از اجراى برنامه و خواندن دعاى  توسل منقلب شدم و بى اختيار عرض كردم: آقا، امام زمان! من شفا مى خواهم.
حالت عجيبى داشتم. ناگاه احساس كردم نورهايى عجيب را از دور و نزديك مى بينم. متوجه شدم كه انگار دارند انگشتان و دست هايم را مى كشند. دستم صدا مى كرد. فهميدم شفا گرفته ام».
  ] يكى از خانم هايى كه همراه آن زن آمده بود، گفت:
«من بغل دست اين خانم بودم كه متوجه شدم ايشان سه مرتبه گفت: يا صاحب الزمان! و دست هايش را در هوا تكان داد و صورتش كاملا برافروخته شد».
] موضوع را از خانم «ز ـ ك»، فرزند رضا كه از همراهان ايشان و در خيابان خواجه ربيع سكونت دارد، جويا شديم كه گفت:
«من ايشان را كاملا مى شناسم و پانزده سال است كه دست هايش فلج است».
  
24-شفاى زن سرطانى
  خانم «ن ـ پ» 27 ساله، متأهل و ساكن تهران، سرآسياب و همسر آقاى «ا ـ ز» سرپرست مكانيك ماشين هاى سنگين شركت هپكو.
بيمارى: سرطان كبد و طحال.
پزشك معالج: دكتر كيهانى متخصص سرطان در بيمارستان آزاد.
نقل از پدر نامبرده، آقاى «ع ـ پ»
«مدتى بود كه دخترم هر روز لاغر و نحيف مى شد تا اين كه موجب ناراحتى ما شد. ابتدا او را نزد دكتر سيد محمّد سه دهى برديم. ايشان پس از انجام معاينات گفت: كار من نيست. بايد او را پيش دكتر كيهانى ببريد.
وقتى به آقاى دكتر كيهانى مراجعه كرديم، ايشان بلافاصله او را در بيمارستان آزاد، بسترى كرد. عسكبردارى هاى متعدد صورت گرفت و از جمله، توسط دكتر كلباسى تكّه بردارى به عمل آمد.
دكتر كلباسى گفت: متأسفانه، كار تمام شده است و زخم سرطان، طحال و كبد را پر كرده است و درمان هم نتيجه اى ندارد و در صورت انجام شدن يا نشدن عمل، مريض شش ماه بيش تر زنده نخواهد ماند. شما هم بى جهت خرج نكنيد، ولى براى دلخوشى شما، پنجاه جلسه، شيمى درمانى مى كنيم.
من همان شب خدمت آقاى «م ـ ح» كه از اعضاى هيأت امناى مسجد مقدّس جمكران است، زنگ زدم و تقاضاى دعا نمودم. هفته بعد هم به مسجد جمكران رفتيم و در آن جا مانديم. من از حضرت مهدى(عليه السلام) شفاى دخترم را خواستم. هيأت محبّان پنج تن آل عباى تهران هم بودند. علاوه بر توسل، نذر گوسفند و وليمه اى را در مسجد جمكران نمودم.
پرونده بيمارى فرزندم را به آمريكا نزد فرزندم كه در آن جا است، فرستادم. او پرونده را به چند نفر از متخصصين سرطان نشان داد. آنها هم نظريه دكتر كيهانى را تأييد نمودند. خلاصه، هر چه توانستنم در اين راه جدّ و جهد كردم. از جمله، بيمارستانى كه در مكزيك با داروهاى گياهى بيماران را درمان مى كند نيز داروهاى گياهى دادند، امّا مثمر ثمر واقع نشد. مهم تر از همه اين كه توسلات خود را به ائمه هدى(عليهم السلام) مخصوصاً حضرت حجّت(عليه السلام) قطع نكردم و به نذر و نيازها ادامه دادم.
جلسه هشتم شيمى درمانى بود كه آقاى دكتر كيهانى با تعجب به من گفت: حاج آقا! چه كار كردى كه ديگر اثرى از زخم ها وجود ندارد؟
عرض كردم: به كسى پناه بردم كه همه درماندگان به آن پناه مى برند; توسل به مولايم صاحب الزمان(عليه السلام) پيدا كردم.
ايشان براى اطمينان، مجدداً عكسبردارى كرد و آزمايشات لازم را انجام داد و شفاى فرزندم را تأييد كرد و گفت: آثارى از مرض وجود ندارد و به لطف امام زمان(عليه السلام) حالشان خوب است و يقيناً شفا گرفته است.
   
25-شفاى پسر بچه سنّىِ حنفى
  اسم من سعيد است. 12 ساله هستم و حدود يك سال و هشت ماه به سرطان مبتلا بودم و دكترها جوابم كرده بودند. 15 روز قبل، شب چهارشنبه كه به مسجد جمكران آمدم در خواب ديدم كه نورى از پشت ديوار به طرف من مى آيد. ابتدا ترسيدم، امّا بعد خودم را كنترل كردم. آن نور آمد و با بدن من تماس پيدا كرد و رفت. نور آن قدر زياد بود كه نتوانستم آن را كامل ببينم. بيدار شدم و دوباره خوابيدم. صبح كه از خواب بيدار شدم، ديدم كه مى توانم بدون عصا راه بروم و متوجه شدم كه حالم خيلى خوب است. تا شب جمعه در مسجد مانديم. آن شب مادرم بالاى سرم نشسته بود و قرآن مى خواند. احساس كردم كسى بالاى سر من آمد و جملاتى را فرمود كه فهميدم بايد يك كارى را انجام دهم. سه مرتبه هم جملات را تكرار كرد.
به مادرم گفتم: مادر! شما به من چيزى گفتى؟
گفت: نه!
گفتم: پس چه كسى با من حرف زد؟
گفت: نمى دانم.
هر چه سعى كردم تا آن جملات را به ياد بياورم، متأسفانه نشد و تا الآن هم يادم نيامده است.
اهل زاهدان هستم. از منطقه سنّى نشين ايران به مسجد مقدّس جمكران آمده ام تا مولايم مرا شفا دهد. دوست دارم زنده باشم. دوست دارم درس بخوانم. من كلاس پنجم ابتدايى هستم و در مدرسه «محمّد على فايق» درس مى خوانم. يك غده سرطانى در قسمت شانه، لگن و شكمم بود كه روز به روز مرا ضعيف تر مى كرد; نمى توانستم قدم از قدم بردارم. دكترها از درمان من مأيوس شده بودند; بعضى از دكترها هم به مادرم گفتند كه بايد پاى مرا قطع كنند.
از سه ماه قبل كه براى نمونه بردارى مرا عمل كردند، نتوانستم از خانه بيرون بيايم. توى رختخواب افتاده بودم و توانايى راه رفتن نداشتم.
وقتى از همه جا و همه كس مأيوس شديم، مادرم مرا به جمكران آورد. او مطمئن بود كه آقا امام زمان(عليه السلام) به ما جواب رد نمى دهد چون او پسر فاطمه(عليها السلام) است و او گداهاى در خانه خود را دست خالى ردّ نمى كرد.
بله! مادرم مطمئن بود كه مريضى من در قم خوب مى شود.
الآن هم كه همه بيمارى ام بر طرف شده است و امام زمان(عليه السلام) شفايم داده است، احساس واقعاً خوبى دارم. وقتى به دكترها مراجعه كردم، باور نكردند كه بيمارى من بهبود يافته باشد. يكى از دكترها به مادرم گفت كه مرا پيش كدام دكتر برده است؟
مادرم گفت: ما دكتر ديگرى داريم. پسرم را در قم به مسجد جمكران بردم و امام زمان(عليه السلام) او را شفا داد.
پزشك ها گفتند كه حتماً به قم و به جمكران خواهند آمد».
  ] مادر نوجوان سرطانى شفا يافته مى گويد:
«ببخشيد! من از يك جهت ناراحت و از يك جهت خوشحال هستم و لذا نمى توانم درست صحبت كنم. ناراحتى من اين است كه مجبورم از اين جا بروم و خوشحاليم از آن جهت است كه فرزندم شفا پيدا كرده است. پسرم يك سال و هشت ماه مريض بود. يك سال با درد ساخت و سوخت امّا چيزى به من نگفت تا ناراحتى اش خيلى شديد شد و دردش را اظهار كرد. او را پيش دكترهاى زاهدان بردم. گفتند كه بايد اين بچه را به تهران ببريد. او را به تهران آوردم و نمونه بردارى كردند و گفتند: غده سرطانى است. من بى اختيار شده و به سر و صورتم مى زدم. از آن روز به بعد كه مرض او را فهميدم، خواب راحت نداشتم و نمى دانم شب هاى طولانى را چطور مى گذراندم. خواب به چشمان من نمى آمد. آنچه بلد بودم اين بود كه اول به نام خدا درود مى فرستادم و «الله اكبر» و «لا اله الا الله» مى گفتم. چندين دوره تسبيح «لا اله الا الله» گفتم. بعد! به نام محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) و بعد به نام حضرت مهدى(عليه السلام)و بقيه انبياى الهى صلوات فرستادم; وقتى خواب به چشمم نمى آمد، نمى خواستم بيكار باشم.
  ] مادر! دكترها چه گفتند؟
آنها مى گفتند: الان كه بچه را از بين بردى براى ما آوردى؟ بيمارى پسرت سرطان است و علاجى ندارد.
گفتم: تقصير من نيست. پسرم چيزى به من نگفت.
به پسرم گفتند: چرا چيزى نمى گفتى؟
گفت: من نمى دانستم كه سرطان است.
به هر حال دكترها عصبانى شدند. چهار دكتر ما را جواب كردند. به بعضى از دكترها التماس كردم كه گفتند: شيمى درمانى مى كنيم تا چه پيش آيد.
چند جلسه شيمى درمانى كردند و هنوز او را زير برق نگذاشته بودند كه سعيد را به مسجد جمكران آوردم. وقتى به اين جا آمديم، روز سه شنبه بود. سعيد، شب چهارشنبه، ساعت سه بعد از نصف شب كه تنها بود و من توى مسجد بودم، خواب مى بيند. وقتى من آمدم، ديدم كه او بدون عصا راه مى رود. گفتم: سعيد جان! زود برو چوب را بردار! چرا بدون عصا راه مى روى؟
گفت: من ديگر مى توانم با پاى خودم راه بروم و احتياجى به عصا ندارم. مگر من نيامدم اين جا تا بدون چوب راه بروم؟
من و برادرش گفتيم كه لابد شوخى مى كند، امّا او گفت: من شفا گرفتم و بعد خوابش را تعريف كرد.
برادرش گفت: اگر راست مى گويى، بنشين! سعيد نشست. گفت: بلند شو! سعيد برخاست.
گفت: سينه خيز برو! رفت.
سعيد كاملا خوب شده بود. الحمدللّه رب العالمين.
من به خاطر اين كه بچه را چشم نظر نكنند و اسباب ناراحتى او را فراهم نكنند، خواستم به كسى نگويم تا بعداً براى متصدّى مسجد نقل كنم. شكر. الحمدلِلّه. بچه را آوردم اين جا، سالم شد و اميد است كه حضرت اجازه بدهد تا از خدمتش مرخص شويم.
] در نوار ويدئويى از اين مادر سوال شد: چرا شما به مسجد جمكران آمديد؟
ـ وقتى در بيمارستان تهران بودم، خواب ديدم كه مرا به اين جا راهنمايى كردند و گفتند: شفاى فرزند تو اين جا است.
] سعيد چند ماه مريض احوال و بسترى بود؟
از شهريور ماه. از شهريور تا آبان ديگر نتوانست راه برود. در زاهدان پدرش او را بغل مى كرد و به اين طرف و آن طرف و پيش دكترها مى برد و در مسافرت هم برادرش كه همراه ما است او را بغل مى كرد. سعيد بعد از نمونه بردارى به كلى از پا افتاد. عكس ها و مدارك همه چيز را نشان مى دهد.
] بعد از شفا هم ا و را پيش دكترها برديد؟
بله! آنها تعجب كردند و گفتند: چه كار كردى كه اين بچه خوب شد؟ گفتم: ما يك دكتر داريم كه پيش او بردم. گفتند: كجاست؟ گفتم: قم، مسجد جمكران. و بعد چند تا از سكه هاى امام زمان(عليه السلام) را به آنها دادم. به خدا دكتر تعجب كرد، دكتر آدرس جمكران را هم گرفت.
] كدام دكتر بود؟
دكتر بيمارستان هزار تختخوابى امام خمينى، آقاى دكتر رفعت و يك دكتر پاكستانى ديگر.
] دقيقاً چه مدت است كه اين جا هستى؟
نزديك يك برج است كه اين جا هستم و بايد حضرت امضا كند و اجازه بدهد تا از اين جا بروم.
] در منطقه شما اكثراً اهل تسنن هستند؟
بله!
] خودتان چطور؟
ما خودمان هم سنى و حنفى هستيم. پيرو دين، قرآن و اسلام هستيم.
] حالا كه امام زمان(عليه السلام) بچه شما را شفا داد، شما شيعه نمى شويد؟
امام زمان (عليه السلام) مال ما هم هست و تنها براى شما نيست.
 
] در سفرى كه اخيراً به همراه آقاى حاج سيد جواد گلپايگانى جهت افتتاح مسجد سراوان به زاهدان داشتم و جوياى حال اين خانواده شدم به دو نكته آگاهى يافتم.
1 ـ ديدار اين نوجوان با مرحوم آية الله العظمى گلپايگانى و سفارش ايشان به او كه بايد جزو شاگردان مكتب امام صادق(عليه السلام)و از سربازان امام عصر(عليه السلام) شود.
2 ـ مژده دادند كه افراد خانواده اين نوجوان، همه شيعه اثنى عشرى شده اند و اين قصه در نزد مردم آن جا مشهور است.
   

26-نذر چهل شب چهار شنبه  
اهل نوشهر مازندران هستم كه در حال حاضر ساكن تهران و كارمند اداره آموزش و پرورش مى باشم. سال 1374 فرزند 21 ساله ام از ناحيه پا احساس درد شديدى كرد. دكترها مى گفتند كه چيز خطرناكى نيست، بلكه نوعى احساس عضلانى است.
خرداد همان سال، دردِ پا به همه اعضايش سرايت كرد و با سردرد شديدى همراه شد كه در نهايت منجر به فلج شدن تمام بدنش گرديد.
سرانجام بعد از آزمايش ها و معاينه هاى متعدد و سى .تى .اسكن كه در بيمارستان «امام حسين(عليه السلام)» انجام شد، گفتند كه داخل بدن فرزندم ضايعاتى مشاهده شده است كه بايد بسترى شود.
مدتى در آن جا بسترى بود، ولى باتوجه به شدّت و سرعت بيمارى با مشورت پزشكان معالج، او را به بيمارستان «شهداى تجريش» و سپس به بيمارستان «مدرّس» منتقل كرديم. بعد از انجام آزمايش هاى تخصصى اعلام كردند كه او سرطان مغز و استخوان دارد و بيش تر از شش ماه زنده نخواهد ماند.
نمى دانم چرا و چطور، امّا به دلم افتاد كه جگر گوشه ام را به مسجد جمكران بياورم و آوردم و براى شفاى او به آقا امام زمان(عليه السلام)متوسّل شدم. شانزده روز در مسجد بوديم. طى اين مدّت خواب ديدم كه بايد فرزندم را به بيمارستان برگردانم; حتى خودش هم خواب ديده بود كه امام زمان(عليه السلام)يك قرآن به او داده و فرموده بود: «آن را بخوان و ختم كن!»
او را به بيمارستان برگرداندم. دكتر موسوى، فوق تخصص جراحى عمومى با آزمايش هاى مجدد تشخيص داد كه غدّه اى در قسمت لگن وجود دارد كه بايد عمل شود. همان موقع نذر كردم كه چهل هفته، شب هاى چهارشنبه به مسجد مقدّس جمكران بروم; به اين اميد كه فرزند جوانم بهبود يابد.
عمل جراحى انجام شد، ولى با وجودى كه پزشكان مى گفتند عارضه با عمل جراحى برطرف شده است، امّا فرزندم همچنان فلج باقى مانده بود!
بعد از چند روز، پزشك جراح اعلام كرد كه وضعيت غدّه به گونه اى است كه برايشان مثل يك معمّا شده است; غدّه به صورت توده اى فشرده درآمده بود كه اين مسأله از نظر آنها غير قابل تصوّر بود. او را به قصد توسّل به امام هشتم، على بن موسى الرضا(عليه السلام) به مشهد مقدّس بردم. مدّت يك ماه كه در جوار پاك آن حضرت بوديم، آمدن به مسجد مقدّس جمكران را در شب هاى چهارشنبه ترك نكردم و هر هفته از مشهد به قم مى آمدم.
بعد از مدتى به تهران برگشتيم و طبق توصيه پزشك ها شيمى درمانى را شروع كرديم كه اين كار هم نتيجه اى نداد، امّا با عنايتى كه در خواب به فرزندم شده بود، همچنان به معجزه اى از طرف حضرت ولى عصر(عليه السلام)اميدوار بوديم و شب هاى چهارشنبه به مسجد مقدّس جمكران مى آمدم كه با تمام شدن چهل هفته، نتيجه گرفتم و فرزندم شفا گرفت! در حالى كه پزشكان از ادامه حيات فرزندم مأيوس شده بودند، ولى به لطف خدا و عنايت حضرت ولى عصر(عليه السلام) فرزندم بعد از گذشت چند سال در صحت و سلامت زندگى مى كند.
 
] دكتر محسن توانانيا، پزشك دارالشفاى حضرت مهدى(عليه السلام)، درباره شفاى ط .م اظهار مى دارد:
«بيمار مورد نظر در تاريخ 14/7/1375 در سن 21 سالگى به علّت درد شديد در ناحيه لگن و پا به بيمارستانى در تهران مراجعه كرده است. بيمار سر درد پيشرونده اى هم داشت; طورى كه به سختى راه مى رفت و مجبور به استفاده از عصا شده بود. در بررسى هاى انجام شده از طريق سى .تى .اسكن، توده هايى در داخل لگن مشخص شده بود كه با بررسى بيش تر ثابت شد كه دردهاى شديد بيمار ناشى از انتشار بدخيمى از استخوان ها در ساير قسمت هاى بدن بوده است.
بعد از انجام جراحى نتيجه به تومور بدخيم و درگيرى استخوان ها منتهى گرديد كه معمولا در اين موارد پيشرفت بيمارى چنان سريع است كه حتى با بهترين اقداماتِ درمانى، طول عمر بيمار كوتاه خواهد بود; در حالى كه در بررسى هاى به عمل آمده از بيمار مورد نظر كه دو سال بعد، به وسيله سى .تى .اسكن انجام شد، هيچ اثرى از بيمارى در هيچ نقطه اى از بدن او مشاهده نشده است.
 
] نظر كارشناسى خانم دكتر اديبى در مصاحبه اى با امور فرهنگى مسجد مقدس جمكران:
واحد ارشاد: با توجه به تخصص حضرتعالى و بررسى هايى كه روى پرونده بيمار مذكور انجام داده ايد، لطفاً بفرماييد كه مداواى اين گونه بيمارى به صورت طبيعى چند درصد امكان دارد؟
دكتر اديبى: اين بيمارى وقتى به صورت گسترده و به اصطلاح ما «متاستان» شده باشد و درگيرى هاى گوناگون در نواحى مختلف ايجاد كرده باشد، انتظار مى رود كه حتّى با بهترين درمان ها طول عمر بيمار خيلى كوتاه باشد، ولى در مورد ايشان شفا تحقق يافته است.
واحد ارشاد: فرموديد كه درمان طبيعى اين بيمار امرى غير عادى بود، آيا مورد خاصى در پرونده ايشان ملاحظه ننموديد؟
دكتر اديبى: همان طور كه خدمتتان عرض كردم، وقتى اين پرونده را مطالعه مى كردم با توجه به اين كه در تشخيص بيمارى هيچ ترديدى نبود و توسط پاتولوژيست بررسى شده بود، بنابراين فكر نمى كنم هيچ ترديدى در تشخيص اين بيمارى وجود داشته باشد. لذا با توجه به اين كه آزمايش ها نشان مى دهد مراكزى از قسمت هاى مختلف بدن بيمار باهم درگير بوده اند، يقيناً مسأله درمانش يك پديده طبيعى نبوده است
 
27-نيمه شعبان و مسجد مقدّس جمكران
 
شغل من رانندگى است و سى سال است كه در اين كار هستم. تمام اين مدّت با ماشين سنگين در بيابان ها رفت و آمد مى كردم.
يك روز صبح هرچه كردم، نتوانستم از رختخواب بلند شوم. اوّل فكر كردم كه پاهايم خواب رفته است، امّا بعد متوجه شدم كه زانوهايم مثل چوب خشك شده است. همان موقع اوّلين كسى را كه صدا زدم، امام زمان(عليه السلام)بود. بدون هيچ اختيار و كنترلى توى رختخواب افتادم.
بچه ها اطرافم جمع شدند و مضطربانه علت را از من مى پرسيدند، امّا من فقط مى گفتم: «نمى دانم . . . نمى دانم».
حدود 18 روز در منزل بسترى بودم و درد مى كشيدم. پيش هر دكترى كه به فكرمان مى رسيد، رفتيم. در نهايت وقتى از همه جا مأيوس شديم به امام زمان و چهارده معصوم(عليهم السلام) متوسّل شدم. بالاخره بعد از مراجعه به يكى از دكترها قرار شد كه پايم را عمل كنند. چند روز بعد كه غروب شب نيمه شعبان بود، بى اختيار اشكم جارى شد و به همسرم گفتم: «امشب عيد است، چراغ ها را روشن كن!»
كليدهاى ايوان را هم خودم روشن كردم و چهار دست و پا به رختخواب برگشتم. آن شب، شب عجيبى بود; حال خاصّى داشتم. اشك از حصار چشمانم رها مى شد و روى سينه ام مى ريخت. تنها اميدم امام زمان(عليه السلام) بود. در خيالم كبوتر دل شكسته ام را به طرف جمكران پرواز دادم و پشت در سبز رنگ مسجد ايستادم و از بين شبكه هاى در به گنبد و گلدسته مسجد خيره شدم و با خودم زمزمه مى كردم.
صبح، دخترم آمد و با حالتى بغض آلود گفت: «بابا! ديشب كه تولّد امام زمان(عليه السلام)بود، خواب ديدم دكترى آمد و خواست پاهاى تو را مالش دهد. يك مرتبه آقا سيّدى جلو آمد و گفت كه بگذاريد من پايش را بمالم» و همان طور كه گريه مى كرد، ادامه داد:
«بابا! به دلم يقين شده است كه بايد به جمكران برويم. من نذر كرده ام براى حضرت آش بپزيم».
گفتم: «عزيزم! من خودم براى امام زاده سيّد على نذر كرده ام».
سرانجام با اصرار دختر و ديگر بچه هايم راضى شديم تا به مسجد مقدّس جمكران برويم و در آن جا نذرمان را ادا كنيم. وسايل لازم را تهيه كرديم. من در حالى كه خوابيده بودم، كمى از سبزى ها را پاك مى كردم.
گفتم مرا به حمام ببرند. چون مى خواستم با بدن پاك وارد مسجد شوم. صبح كه مى خواستم بلند شوم تا به طرف جمكران حركت كنيم، درد پاهايم بيش تر شد; طورى كه اصلاً نمى توانستم از جا بلند شوم. فريادى از درد كشيدم و گفتم:
«يا صاحب الزمان! من مى آيم، امّا اگر خوبم نكنى، بر نمى گردم!»
وقتى از ماشين پياده شديم، همسرم تا وسط حياط مسجد دستم را گرفت. به او گفتم: «مرا رها كنيد و برويد نذرى را آماده كنيد!»
وارد مسجد شدم. جاى خالى نبود. تمام مسجد مملوّ از نمازگزار بود. خودم را با هر سختى كه بود كنار ستونى رساندم. همان جا روى زمين افتادم و از درد پا ناله مى كردم. گفتم: «يا امام زمان! شفايم را از تو مى خواهم».
از شدت خستگى و درد خوابيدم. در عالم رؤيا ديدم كسى تكانم مى دهد و مى گويد يك قرآن بردار و به سر و صورت و سينه ات بگذار. اطاعت كردم. بعد قرآن را زير بغل گذاشتم. ـ كسانى كه اطرافم بودند، مى گفتند: آن موقع كه در خواب بودى، پاهايت را به زمين مى كوبيدى ـ .
ناگهان سراسيمه از خواب پريدم و شروع به دويدن كردم. درِ مسجد را گم كرده بودم. محكم به ديوار برخورد كردم. وقتى درِ خروجى را نشانم دادند، چنان با عجله حركت مى كردم كه چند مرتبه زمين خوردم و بلند شدم. اصلا احساس درد نمى كردم. به حمد خدا و با عنايت امام زمان(عليه السلام)شفا گرفتم و الآن هيچ گونه مشكلى ندارم.
 
] دكتر توانانيا، پزشك دارالشفاى حضرت مهدى(عليه السلام) درباره شفاى برادر ح .ن با دكتر سعيد اعتمادى تماس گرفت و نتيجه را چنين اعلام كرد:
در تاريخ 5/9/78 ساعت 25/1 با دكتر سعيد اعتمادى تماس حاصل شد و وقوع معجزه و ابعاد پزشكى آن با ايشان در ميان گذاشته شد. همچنين از ايشان خواستيم تا از نزديك شخص مورد نظر را معاينه كند و نظريه كارشناسى خود را بيان نمايد. ايشان هم اين گونه ابراز داشت كه بعد از معاينه بيمار و مشاهده «ام .ار .آى» و از بين رفتن همه نشانه هاى واضح ديسكوپاتى، نتيجه گرفته مى شود كه اين مورد، يك معجزه كاملا واقعى و غير قابل انكار است.
 
28-شفا در جمكران 

سيزده سال پيش كه 36 ساله بودم به مرضى دچار شدم كه آن موقع شناخته شده نبود. بعد از چند سال كه دستگاه «ام .آر .آى» را به رفسنجان آوردند، متوجه شديم بيمارى من «M.S »، يعنى همان ناراحتى مغز واعصاب است.
يكى از پاهايم فلج شده بود و چند سالى در رنج و زحمت بودم. پزشك معالجم، دكتر عبّاس قربانى از تمام جزئيات بيمارى من با خبر است.
پانزده روز پيش، سه شنبه و چهارشنبه به مشهد مقدّس رفتيم كه مقارن با شهادت امام موسى كاظم(عليه السلام) بود. يك هفته بعد از آن كه به اصفهان برگشتيم، مصادف با سوم شعبان، ميلاد با سعادت حضرت امام حسين(عليه السلام)بود از آن جا به قم آمديم و به جمكران رفتيم.
براى اوّلين بار بود كه همراه دوستان به آن مكان مقدّس مى رفتم. با دلى شكسته و پر اميد وارد مسجد شدم. به تنهايى قادر به حركت نبودم و دوستان كمكم مى كردند. وقتى وارد حرم حضرت معصومه(عليها السلام)شده بوديم، جوراب از پاى چپم كه فلج بود، روى زمين افتاد. وقتى هم كه از حرم خارج مى شديم نيز همان اتفاق افتاد. داخل مسجد جمكران هم آن اتفاق تكرار شد.
اين مسأله خيلى برايم تعجّب آور بود. وقتى نمازم را خواندم، پاهايم درد شديدى گرفت كه تا آن موقع چنان دردى را احساس نكرده بودم. دوستانم مى گفتند كه رنگم مثل گچ سفيد شده است.
با كمك دوستان از مسجد بيرون آمدم. گفتم كه دستم را رها كنند، ولى آنها مرا محكم گرفته بودند. ناگهان فرياد زدم: «پايم! . . . پايم!» و دستم را كشيدم و شروع به دويدن كردم.
دوستان هم دنبالم مى دويدند. وقتى به من رسيدند، خودم را مقابل مسجد انداختم و زمين را مى بوسيدم. همراهانم تازه متوجه شده بودند كه حضرت مرا شفا داده است. آنها هم مثل من، خود را روى زمين انداختند و به محضر مبارك امام زمان(عليه السلام)اظهار ارادت مى كردند.
به حمد خدا و باعنايت امام زمان(عليه السلام) مرضى كه به هيچ عنوان قابل مداوا نبود، بهبود يافت; با اين كه شوهرم هر كار لازمى را انجام داده بود و حتّى پرونده پزشكى ام رابه كشورهاى آمريكا، انگليس، چين و ژاپن فرستاده بود و تصميم داشت چنانچه درمان ممكن باشد همه زندگى مان را دراين راه خرج كند، امّا در نهايت جواب منفى گرفته بوديم. الآن هم با لطف امام زمان(عليه السلام)در كمال صحّت و سلامت مشغول زندگى هستم.
 
] خانم م .ش اين قضيّه را در سال 1377 براى دفتر ثبت كرامات مسجد مقدس جمكران نقل كرده است. بعد از دو سال، وقتى كه از وضعيّت جسمانى ايشان جويا شديم، اظهار داشت:
به حمدللّه اكنون از نظر جسمى در كمال صحّت و سلامت هستم و از نظر روحى نيز حالم بسيار عالى است و مشغول زندگى روزمرّه هستم. اين عنايت باعث تحوّل در زندگى من و خانواده و اطرافيانم شده است. به شكرانه اين عنايت هر هفته براى عرض ارادت به آقا امام زمان (عليه السلام)، به جمكران مى آيم.
 
] دكتر عسكرى، متخصص اعصاب و روان در رابطه با شفاى خانم م .ش مى گويد:
با توجه به بيمارى ايشان كه «ام .آر .آى» تشخيص «M.S » را تأييد كرده است، بهبودى كامل بيمارى حقيقتاً غير طبيعى است و نامبرده مورد لطف خداوند قرار گرفته است.
   
29-انفجار مهيب
  ماه مبارك رمضان بود. موقع افطار صداى مهيبى همه ما را از جا بلند كرد. با عجله خود را به پايين پلّه ها رسانديم. فرزندم بر اثر انفجار ترقه به سختى مجروح شده بود. سوختگى اش آن قدر شديد بود كه صورتش قابل شناسايى نبود. نگران و ناراحت او را به بيمارستان شهيد مطهرى رسانديم. آن شب مجبور شدم به خانه برگردم. صبح كه به بيمارستان رفتيم، او را نشناختم. سر و صورتش را پانسمان كرده بودند.
چند روز بعد رئيس بيمارستان، دكتر كلانترى به من گفت: «بيمار شما وضع وخيمى دارد. درصد سوختگى او خيلى بالا است كه متأسفانه امكان زنده ماندن فرزندتان بسيار كم است!».
او را به خانه برديم در حالى كه دل از همه جا و همه كس كنده و تنها دست نياز به حلقه اتصال الهى گره زده بوديم. دو هفته بود كه او را با سرُم تقويت مى كرديم و از او پرستارى مى نموديم. فرزندم هر روز ضعيف تر مى شد و همه وجودش رفته رفته آب مى شد. براى شفاى فرزندم گوسفندى را نذر امام زمان(عليه السلام)كردم. خواهرم كه همسر شهيد است در خواب، آقا امام زمان(عليه السلام) را ديد كه حضرت به ايشان فرموده بود: «من مريض شما را به اذن خدا شفا مى دهم. نگران نباشيد!»
دل سپرده بوديم به دم عيسايى و يد بيضايى آخرين ستاره فروزان آسمان تشيّع، حضرت مهدى . اين خواب، اميد را به جان ما و حيات را به جسم مجروح بيمار ما دوانده بود.
كم كم حال فرزندم رو به بهبود گذاشت; در حالى كه دكترها جوابمان كرده بودند، آقا امام زمان(عليه السلام)بچه ام را شفا داد.
 
] پرونده پزشكى برادر م .ح پس از بهبودى كامل از بيمارستان شهيد مطهرى قم به هيأت پزشكى دار الشفاى حضرت مهدى(عليه السلام) ارائه شد كه اظهار داشتند:
در ارتباط با مصدوميّت م . ح كه داراى سوختگى 65 درصد (درجه دو ـ سه) مى باشد، بايد گفت كه در مراكز درمانى بيماران سوختگى كشورهاى جهان سوم، از جمله كشور ما حتّى در بهترين شرايط و اصطلاحاً با«CMJ_S.C.U » مصدومِ بالاتر از 60 درصد سوختگى، تقريباً شانسى براى زنده ماندن ندارد و نهايتاً بيمار از دنيا خواهد رفت.
] بنابر اين با استناد به نامه بيمارستان شهيد مطهرى، مركز سوانح مورخ 1/8/73 سوختگى بيمار م.ح قطعى بوده و ايشان 65 درصد درجه سوختگى داشته است. بى شك او شانس كمى براى زنده ماندن داشت.
  
30-حج به ياد ماندنى
عنايتى را كه حضرت ولى عصر(عليه السلام)در سفر پر بركت حج به آية اللّه سيّد محمّد مهدى لنگرودى و همسفرانشان نموده است خود ايشان در مصاحبه اى با واحد ارشاد امور فرهنگى مسجد مقدّس جمكران چنين نقل مى كند:
اوّلين سفرى كه حدود سى سال پيش به خانه خدا مشرّف شدم، توأم با اتّفاقات و گرفتارى هاى زيادى بود. قبل از اين كه قصد رفتن به حج را داشته باشم، خواب ديدم كه در مكّه هستم; تمام صحنه ها و جاهايى را كه بعداً در بيدارى زيارت كردم، در عالم رؤيا ديدم. در پى اين رؤيا اقدامات لازم را انجام و مدارك خود را در تهران به اداره مربوط تحويل دادم. بعد از مدّتى به تهران رفتم در آن جا به من گفتند: عكس هايتان مفقود شده و مدارك شما ناقص است. بنابر اين امسال نمى توانيد به حج برويد چون مهلت مقرر تمام شده است.
پرسيدم: من در نگهدارى مدارك كوتاهى كرده ام يا شما ؟ !
گفتند: كوتاهى از هر طرف كه باشد، شما نمى توانيد امسال به مكّه برويد.
از آن جايى كه خواب ديده بودم، سعى كردم هر طور شده آنها را راضى كنم تا پرونده مجددى برايم تشكيل دهند. لذا به واسطه هايى كه مى شناختم و داراى نفوذ بودند، مراجعه كردم; از جمله مرحوم آقاى فلسفى و اميرالحاج آن سال كه فردى بود به نام نجفى شهرستانى، ولى همه در جواب مى گفتند كه امسال ديگر نمى شود و بايد سال آينده مشرف شويد. از جواب ها و راهنمايى ها متقاعد نمى شدم و مى گفتم: كوتاهى از خود آنها بوده است. بايد خودشان هم جبران كنند.
به همين دليل هرچند روز يك بار به همان اداره اى كه تقاضا داده بودم، مى رفتم و اصرار مى كردم كه حتماً بايد امسال به حج بروم، ولى جواب همچنان منفى بود. آن قدر رفتم و آمدم تا اين كه يك روز شخصى كه متصدى كار ما بود و گويا سرهنگ هم بود، عصبانى شد و گفت: سيّد ! اين قدر نيا اين جا، و گرنه دستور مى دهم بيرونت كنند.
گفتم: لازم نيست! خودم مى روم، امّا اين را بدانيد كه شما مقصّر هستيد و من عكس ها را گم نكرده ام. كوتاهى از شما بود و خودتان هم بايد درستش كنيد.
دست بردار نبودم; هرچند روز يك بار به آن جا مى رفتم و مرتّب بين تهران و قم در رفت و آمد بودم تا اين كه در يكى از روزها كه به آن اداره مراجعه كرده بودم، سرهنگ خيلى عصبانى شد و دستور داد تا دو ـ سه نفر از مأموران بيايند و مرا بيرون كنند. در حالى كه اشك در چشمانم حلقه زده بود و بغض راه گلويم را گرفته بود، اتاق را ترك كردم و گفتم: اميدوارم كه خير نبينى!
سرهنگ گفت: من خير نبينم؟
گفتم: بله! حالا خواهى ديد.
خسته و ناراحت به قم برگشتم و آن شب نخوابيدم. در حال سجده، گريه و زارى مى كردم و مى گفتم: خدايا! تو خودت مى دانى كه تقصير از من نبوده است. هر طورى كه شده به اين ها بفهمان!
صبح شد. داشتم خودم را براى رفتن به تهران آماده مى كردم كه مادرم گفت: نرو جانم، بى فايده است. خودت را اذيّت نكن!
گفتم: مادر! به دلم برات شده است كه خدا امروز نظرى به من مى كند.
وقتى به تهران رسيدم و به اداره مربوط مراجعه كردم، يكى از كارمندها به من گفت: شما آقا سيّدى هستيد كه ديروز آمده بوديد و جناب سرهنگ به شما جسارت كرد؟
گفتم: بله، خودم هستم. چه شده است؟
گفت: سرهنگ از اوّل صبح منتظر شما است و گفته است كه هر وقت آمديد، شما را پيش او ببريم.
با خودم گفتم: خدايا! با من چه كار دارد ؟
وقتى سرهنگ مرا ديد، گفت: سيّد! آخر كار خودت را كردى ؟
من بين خوف و رجاء، فكرى كردم كه چه خواهد شد؟ كه او تعارف كرد و گفت: بنشين! الآن مى گويم عكاس بيايد و پرونده ات را تكميل مى كنم. ان شاءاللّه كار شما درست مى شود.
گفتم: حالا كه مى گويى درست مى كنى، من ديگر نمى خواهم.
پرسيد: چرا نمى خواهى؟
در جواب گفتم: تاعلّتش را نگويى، حاضر نمى شوم. بايد بگويى چطور شد كه برخورد امروز شما مثل روزهاى گذشته نيست؟ تا حالا مى گفتى نمى شود، هرچه اصرار مى كردم قبول نمى كردى و حتّى دستور دادى مرا بيرون كنند، امّا حالا چه شده است كه نظرتان عوض شده است ؟!
ـ سيّد ! حالا ما قبول كرديم.
ـ نخير، تا دليلش را نگويى، قبول نمى كنم.
سرهنگ وقتى اصرار مرا ديد، گفت: قضيّه از اين قرار است كه وقتى ديروز آن رفتار را با شما كردم و شما با چشمان اشك آلود از اين جا رفتيد، نيمه هاى شب مبتلا به دل درد شدم. هرچه نبات داغ و نعناع داغ آوردند، اثر نكرد. هر لحظه دردم شديدتر مى شد. عاقبت دكتر آوردند، حتى در چند نوبت، چند دكتر بالاى سرم آمد. هرچه آمپول مسكّن تزريق كردند، سودى نداشت.
بالاخره همسرم گفت: اين درد يك درد عادى نيست. تو حتماً كسى را اذيّت كردى و باعث ناراحتى كسى شده اى.
در حالى كه مى ناليدم، گفتم: نخير. من كارى نكرده ام، آخر چرا بايد كسى را اذيت كنم. امّا ناگهان به ياد شما افتادم و قضيّه را تعريف كردم. همسرم گفت: هرچه هست، همان است. حالا قصد كن و با خدا عهد ببند كه هر طور شده كار او را درست كنى. و ادامه داد: از صميم قلب تصميم بگير، ببين چه مى شود!
سرهنگ گفت كه من همان وقت قصد كردم كار شما را درست كنم. همين كه نيّت كردم، مثل اين كه روى آتش آب ريخته باشند; بلافاصله دل دردم خوب شد. فهميدم هرچه هست از طرف شماست. بعد از كمى مكث پرسيد: حالا بگو ببينم، مگر تو چه كار كرده بودى؟
گفتم: بعد از اين كه با آن حال از شما جدا شدم، به خانه رفتم و آن شب وقتى شما خواب بوديد، تا صبح، ناله مى كردم.
گفت: نه سيّد جان! ما هم خواب نبوديم. تا ساعت يك نيمه شب ناله مى كرديم.
گفتم: امّا شما به خاطر يك چيز و من به خاطر چيزى ديگر!
سرهنگ دستور داد عكس مرا گرفتند و پرونده ام را كامل كردند.
خودم را آماده مى كردم تا موسم حج فرا برسد و طبق نوبت مشخص شده مشرّف شوم. وقتى براى پرواز به فرودگاه تهران رفتيم، متوجه شديم هواپيمايى كه قرار بود ما را ببرد، چهار موتور دارد كه دو موتور آن از اول خراب بود و دو موتور ديگرش هم، همان روز نقص فنّى پيدا كرده است. اعلام كردند كه به علّت نقص فنّى، سفرمان به فردا موكول شده است.
روز بعد كه آمديم، هواپيما هنوز در دست تعمير بود. سفرمان دو ـ سه روز به تأخير افتاد. روز چهارم يا پنجم كه مى خواستيم به فرودگاه برويم، پدر همسرم، مرحوم آية اللّه شهرستانى گفت:
اين بار كه مى روى، ديگر نبايد برگردى. من هم سفارش مى كنم كه نهارتان را بياورند فرودگاه كه ان شاءاللّه رفتنى باشيد!
نهار را داخل فرودگاه خورديم. ساعت يك بعد از ظهر بود كه هواپيما درست شد و ما سوار شديم. من كنار شيشه نشسته بودم. وقتى هواپيما پرواز كرد، كمى كه بالا رفت و اوج گرفت، احساس كرديم كه يك مرتبه به طرف پائين كشيده مى شويم.
گفتند كه چيزى نيست; چاه هوايى است، ولى بعد متوجه شديم كه همين طور داريم به طرف پايين مى رويم. وحشت كرديم. مردم سراسيمه فرياد مى زدند. ما داشتيم سقوط مى كرديم.
وقتى از شيشه بيرون را نگاه مى كردم، مى ديدم كه لحظه به لحظه فاصله ما با زمين كمتر مى شود و مناظرى كه از بالا به هيچ وجه ديده نمى شد، كاملا قابل رؤيت بود. حتّى خانه ها به صورت واضح ديده مى شد.
تنها روحانى هواپيما من بودم. مسافرين رو به من كردند و گفتند: سيّد چه كنيم ؟
گفتم: به ولى اللّه الاعظم، حضرت حجة ابن الحسن العسكرى توجه كنيد! اگر بنا باشد ما نجات پيدا كنيم، آقا ما را نجات مى دهد و اگر هم مصلحت نباشد، شهادتين را بگوييد و ان شاءاللّه شهيد هستيم!
گفتند: چطور متوسل شويم و چه بگوييم؟
ـ بگوييد يا أبا صالح المهدى ادركنى!
همه مسافرين يك صدا ناله زدند «يا ابا صالح المهدى ادركنى»; به طورى كه صداى مهيبى فضا را پر كرد. همين كه ناله ها بلند شد، مهماندار هواپيما كه روسى حرف مى زد از كابين مخصوص بيرون آمد و اشاره كرد كه چه خبر است؟
زمان به سرعت مى گذشت و فاصله ما با زمين كمتر مى شد. يك دفعه ديديم در حالى كه چند متر بيش تر نمانده بود تا با زمين برخورد كنيم، هواپيما آرام آرام به طرف بالا رفت و حالت عادى پيدا كرد. وقتى هواپيما به سلامت در فرودگاه جده نشست، همان فرد روسى كه از صداى «يا أبا صالح المهدى ادركنى» تعجب كرده بود، جلو آمد و باز هم شروع كرد با ما به زبان روسى حرف زدن. از جمعيت حاضر پرسيدم: كسى هست كه زبان روسى بداند؟
شخصى كه دكتر بود، آمد و با او شروع به حرف زدن كرد. دكتر گفت: او مى گويد كه شما چه كسى راصدا مى زديد؟ خدا راصدا زديد يا پسر خدا را؟
گفتم: به او بگو نه خدا را صدا زديم و نه پسر خدا را، بلكه ما امام خودمان را خواستيم كه به قدرت پروردگار خيلى كارها مى كند.
پرسيدم: مگر حالا چه شده است؟
دكتر گفت: او مى گويد لحظه اى كه هواپيما در حال سقوط بود با نااميدى كامل دستمان را به طرف دكمه مربوط به جليقه هاى نجات برديم تا شايد مسافرين آنها را بپوشند و نجات پيدا كنند، امّا آن كليد هم قفل شده بود و كار نمى كرد. ديگر آماده مرگ مى شديم كه ناگاه متوجه شديم هواپيما سير صعودى گرفته و بالا مى رود. تعجب و حيرت سر تا سر وجودمان را گرفته بود. بعد هم وقتى كه مهندسين را با بى سيم مطلع كرديم و آنها خودشان را با هواپيماى ديگرى به اين جا رساندند، انگشت حيرت به دهان گرفتند و گفتند كه چه كسى بين زمين و آسمان در يك فاصله بسيار كوتاه، قطعاتى را از دو موتورى كه خراب بود، برداشت و حتى بعضى از پيچ ها كه به هم نمى خورد را ساييده و جابه جا كرده و اِشكال را بر طرف نموده است؟

منبع : http://www.yusofezahra.com

نوشته شده توسط محمد رفیعی در 1:36 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •